تبليغاتX
دریاچه قو
در جستجوي تنهايي!!!
 

میگه حسابی از دین و ایمان بریدی؟

میگم آره ، بد!

ميگه يادته چند سال پيش شبها هميشه قرآن ميخوندي و برام از معانيش تعريف ميكردي؟من ديروز

معناي دعاي عرفه رو خوندم،گفتم حتماً تو هم اينكار و ميكني چون خودت بهم ياد داده بودي!

گفتم آره ! ولي اون مال چند سال پيشه ، آخرين باري كه قرآن خوندم  شب قدر امسال بود!

ميگه چرا اينجوري شدي؟تو كه اينجوري نبودي؟

گفتم آره! اون موقع جوون بودم،جوون و خام!حالا نه ميخوام سر خودم شيره بمالم نه فكر كنم تونستم

خدا رو گول بزنم!

گفت يعني چي ؟ اين چرت و پرتها چيه كه ميگي؟ هر كي ندونه من كه ميدونم عبادتت براي خود خدا بود

نه براي گول زدنش...

گفتم آره! حالا هم از عبادتش فقط يه نماز برام مونده ، چون ميدونم مابقي كارها رو ديگه براي خودش

انجام نميدم ، فقط بعضي وقتها اگه منت بذاره و نيم نگاهي بندازه چند كلمه اي باهاش حرف ميزنم و

خودم خالي ميكنم! همينم براي عوضي مثله من از سرمم زياده!!!

* حرفهاي ديروز دوستم و برنامه اي كه از تلويزيون پخش شد تا آخرش آيه اي از سوره حج رو بذاره و من

ناخودآگاه معناي اون آيه نسبتاً طولاني رو از حفظ بخونم باعث شد دوباره تو غار تنهايي خودم فرو برم،

نميدونم اينبار چرا اين غار انقدر سرد و بزرگه ولي من هميشه از تنهايي لذت ميبردم،اينبار هم سختي

هاش به جون ميخرم!

* به شدت به تنهايي نياز دارم ،به شدت به سكوت احتياج دارم و به شدت به درون نگري تمايل دارم!

اما دريغ كه الان وقته دويدن و تلاش چندين برابر است ،افسوس كه نگاه هايي دوخته شده اند تا تلاش

من را نظاره گر باشند...و صد افسوس كه وقتي هم ميخواهند ازت تشكر كنند بهت نقش پادو و بازارگرد

ميدهند و بابت سرمايي كه تحمل ميكني قدرداني ميكنند!

* تو اين خالي شدن دلم از تمام وابستگيها و دلبستگيها تنها دلتنگ عمويم هستم،دلتنگي كه به

هشتمين سال خودش رسيده و اميدي هم به پايانش نيست!

چندين و چند بار شماره گرفتم تا با صداش آرومم كنه ولي تصور اينكه دوباره ميخوام باعث ريخته شدن

اشكهاش بشم مانع منتظر شدنم براي شنيدن صداي بوق شد!

* تنهايي جمعه ام را دوستان عزيزم ازم گرفتند،با اينكه خيلي مقاومت كردم ولي بالاخره مجبور به

تسليم شدم ، نميدونم شايد عوض كردن آب و هوا و بودن در كنار جمعي از دوستان همسن و سال

باعث تغيير روحيه ام بشه ، ولي دعا ميكنم شنبه و يكشنبه  براي خودم باشه ، فقط خودم!

نميخوام با هيچ كس حتي موبايلم تقسيمش كنم!موبايل ، تلويزيون ، تلفن و هر وسيله صدا داري

خاموش!

دعا ميكنم اينبار توي برنامه ريزي هام گند زده نشه!!!

* راستي عيد همگي مبارك!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:5 توسط نسرین

از شورمست تا آگاهی !!!
 

تا حالا پامون به کلانتری و آگاهی باز نشده بود که خدا رو صد هزار مرتبه شکر جمعه چند ساعتی

مهمونشون بودیم و از وجودشون فیض بی نهایت بردیم!

شاید بگم یکی از بهترین سفرهای عمرم با یه دزدی در دقایق آخر به بدترین لحظات عمرم تبدیل شد!

نمیدونم چه کیفی داره حاله ۵ تا جوون تهرونی رو گرفتن ولی خیلی دلم میخواد ازش بپرسم اگه یه نفر

با خواهر مادر خودت توی یه شهر غریب همچین کاری میکرد چه حالی میشدی؟حتی ۱لحظه به فکرت

رسید ما بدون پول چطوری میخوایم برگردیم یا حتی بمونیم؟!

متاسفم برات که انقدر از مقام انسانیت پایین اومدی و خوی حیوانی درت نفوذ کرده.متاسفم!

* تنها خوبی این اتفاق این بود که ما ۵ نفر خیلی بیشتر از قبل به هم نزدیک شدیم و حالا میتونیم بگیم

در همه حال ، شادی و غم ، خوشی و بدی در کنار هم و پشتیبان همدیگه هستیم!

* تصمیم گرفته بودم دیگه پام بابلسر نذارم ، ولی اون انسان شریفی که مدارک ما رو برامون آورد و رفتار

خوب ماموران آگاهی و نه کلانتری باعث شد بفهمم اینجا هم همه آدم ها شبیه هم نیستند!

*دلم برای دریا لک زده بود،سه ربع کنارش بودن و درش قایق سواری و جیغ کشیدن و خوش گذروندن

باعث شدن دلتنگی همه این مدت از بین بره.

این خوبی رو مدیون دوستانی هستم که با اصرار من حاضر به سفر و تحمل خسارتهای بعد از اون شدند!

* از من بعیده ولی;خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که بهمون دادی و ندادی ، شکرت بابت همه

چیزهایی که بهمون دادی و گرفتی ، شکرت بابت زیبایی ها و زشتی های جهانت ، شکرت بابت

دوست هایی که رفتند و آن هایی که روز به روز بیشتر در قلب نفوذ میکنند،و در یک کلام خدایا

کرم و بزرگیت را شکر!

* شاید حرکتی نوین رخ دهد ، شاید آرزوها دست یافتنی تر شود ، شاید تلاشی چندین برابر لازم باشد

و شاید دل ها نزدیکتر شوند برای هدفی مشخص....دعا کنید ، دعا کنید همه چیز طوری پیش بره که

مجبور به قبول شکست نباشیم... هیچ وقت محافظه کار نبودم و همیشه دارای قدرت ریسک بالایی

بودم ولی اینبار ترس و نگرانی بخشی از ذهنم به خودش مشغول کرده ، هم برای شکست نخوردن

در کاری که همیشه هدف زندگیم بوده و هم برای عزیزی که حاضرم سخت ترین شکست ها رو تحمل

کنم ولی شکست و ناراحتی اون رو نبینم...برای موفقیت مرحله جدید زندگیم دعا کنید.ممنون!

دریاچه شورمست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:2 توسط نسرین |

سفر بی خطر نازنین!!!
 

شده احساس کنی وقتی یک نفر میره سفر یا مدتی ازت دور میشه قسمتی از وجود خودت با خودش

میبره؟!

من الان دقیقاْ همین حس رو دارم!!!

۴روزه با کار و درس سر خودم و تا آخر شب گرم کردم ولی باز در کوچکترین فرصتهای ممکن و به خصوص

هنگام خواب دلتنگی و بیقراری میاد سراغم!

امروز پنجشنبه است...تو نیستی...بغض بدجور به گلوم فشار میاره...جای خالیت امروز بیشتر خودنمایی

میکنه!!!

راستی ممنون بابت سه شنبه ، شنیدن چند لحظه صدات بهم آرامش عجیبی داد!!!

* کلاسام شروع شده ، رسماً تا ۱۰ شب وقتم پر شد ، بعد از اون هم انتظاری جز یک جسد متحرک

داشتن نمیشه ازم داشت!

* چه قدر شیرینه آدم بعد از ۶سال درس خوندن تو رشته ای که دوستش داره و ازش لذت میبره ، وارد

رشته ای بشه که عاشقش هست و همیشه آرزوش رو داشته!

بی نهایت از کلاسام لذت میبرم،انقدر که سر دردهای شدید حین کار اونجا بدست فراموشی سپرده

میشه!

خوشحالم که دوباره راه درست زندگیم پیدا کردم.در هر امری تو زندگیم اشتباه کرده باشم ، هیچ وقت

در انتخاب رشته و ادامه تحصیلاتم اشتباده نکردم!!!

* سه شنبه ۱۹ آبان تولد شرکت بود ، جشن  شام خورون بنا به دلایلی افتاد به هفته آینده!

حس خوبی دارم از اینکه جایی کار میکنم که توش تا حد زیادی احساس راحتی میکنم.

این احساس استقلال و تفویض اختیار باعث شده بیشترین مسئولیت رو نسبت به مابقی شرکتهایی

که درش مشغول به کار بودم احساس کنم و هر کاری از دستم برمیاد برای رشد و موفقیت شرکت انجام

بدم!

* دیروز سر کلاس رفتار سازمانی استاد پرسید چه کسانی میدونند شرکتی که در اون مشغول به کار

هستند سال ۱۳۹۰ کجا قرار دارد؟

فقط من و دو سه نفر دیگه دستمون بالا بردیم ! ظاهراً خوشبین ترین آدم های کلاس ما بودیم.

احتمالاً مابقی یا براشون مهم نبوده که سال ۹۰ شرکتشون کجا قرار داره یا جای خوبی قرار نداره که

روشون نشده دستشون بالا ببرن!!!

*رئی.س جم.هور محترم کشورمون به وسیله دکترای ترافیکشون تونستن با یک تصمیم خردمندانه

مشکل و معضل ترافیک تهران حل کنن.انشاالله به زودی زود شاهد روان ترین ترافیک در پایتخت در

مقایسه با تمامی پایتخت کشور های جهان خواهیم بود!

ایشان در برنامه تهران.20فرمودند : من تصمیم گرفتم مدیریت مترو بگیرم و دوباره برگردونم به دولت تا

هر چه سریعتر خطوط به بهره برداری و منوریل تهران راه اندازی شود!!!

انا مسئلت : آقا این خصوصی سازی که همش میزگرد و مستطیل و لوزی راه میندازن و درموردش صحبت

میکنن، ایین یعععننی چه؟ما سطح سواتمون نمیکشه یکی مراحل خصوصی سازی در ایران رو برای ما

شرح بده؟

ها حالا یه معما: مدیران ارشد انرژی. ات.می برکنار شدن و جاشون رو روسای ستا.د انتخا.باتی رئی.س

جم.هور محترم گرفتن ، حال جای آقای محس.ن رف.سنجانی رو چه بزرگواری خواهد گرفت؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:20 توسط نسرین |

8888
 

دل خوش از آنیم که حج میرویم          غافل از آنیم که کج میرویم

 

کعبه به دیدار خدا میرویم ؟             او که همین جاست کجا میرویم ؟

 

حج بخدا جز به دل پاک نیست         شستن غم از دل غمناک نیست

 

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست       هرکه علی گفت که درویش نیست

 

صبح به صبح در پی مکر و فریب        شب همه شب گریه و امن یجیب

 

* وقتی حرفت نمیتونی تو جملات بزنی ، ترجیح میدی که از اشعار دیگران استفاده کنی!

* ۵شنبه خوبی بود.شاد بودن به خاطر شادی خانواده و اقوام لذت بخشه ، به خصوص اینکه

باورت میشه که خواهرزاده هات بزرگتر شدن و شاید مسئولیت تو به عنوان یه خاله سنگین تر!

* جمعه روز تو بود.دیدم که مردم داشتن از سر و کول هم بالا میرفتن که دستشون به میله 

های آهنی برسه!واقعاً مضحک بود،اگر این آدمیان باور دارند که تو امام هستی و همیشه در

دل و کنار آنها ، پس این هجوم به سوی یک عمارت مزین شده چه معنی داره؟،اگر آنها باور

دارند که تو رهبر و پیشوای آنها هستی پس چرا همیشه وقتی نیاز و حاجتی دارن یادت 

میفتن ، مگه نه اینکه باید مطیع راه و دستوراتت باشن.هستند؟!

نمیدونم شاید من خیلی کافر شدم، ولی تو همیشه برای من یه دوست بودی ، یه دوست در

درون قلبم بودی و همدم صحبت های ناگفتنی ام.دوستت داشتم ولی نه به اندازه دوست

عزیزی به نام خدا!

راستی خدا این روزها بیشتر از همه وقت از قوانین عجیب و غریب دین اسلام رنج میبرم.

قوانینی که جزء فروع دین هستند ولی هیچ گاه به خاطر منافع حاکمین تغییر نکرده.

حالا دوست عزیز! واقعاً تو چه کاری رو گناه میدونی و چه کاری رو صواب؟!

تو آفریدگار و دوستدار زیبایی ها هستی،هیچ گاه باور ندارم این قوانین دست و پا گیر خالقش

تو باشی! بگذار دیگران مرا به معتقد بودن به تحریف دین و غوطه ور شدن در کفر و گناه 

محکوم کنند! چه باک ، وقتی تو میدانی برای من چه جایگاهی داری!!!

* دوباره دانشجو شدم! شاید این خوشحال کننده ترین و دلخوش کننده ترین اتفاقی بود که تو

چند وقت اخیر میتونست برام بیفته.دیروز از ته دل شاد بودم،هم برای خودم ، هم برای 

دوست عزیز که حالا هم دانشجویی شدیم.این خبر شادیم چند برابر کرد!

و اما چند نکته:

امروز دیدم که تو کامنت دونی وبلاگم یه اتفاقاتی افتاده.راستش اصلاً خوشم نیومد.میخوام

چند مورد خیلی رک و صریح بیان کنم تا شاید جلوی حوادث بعدی رو بگیرم.معذرت میخوام

اگر با صحبتهام عزیزی یا عزیزانی رو دلخور میکنم!

* اینجا یه وبلاگ خصوصی هستش،کاملاً خصوصی! پس فکر نمیکنم به شخصی مربوط باشه

که من چی توش مینویسم و به چه صورت با دوستانم رفتار میکنم.

من مقید به این هستم که عملی بر خلاف عرف و شرع جامعه انجام ندم و نمیدم،اگر هم 

اینکار و انجام بدم ، نگران نباشید بلاگفا زودتر از همه با بستن وبلاگم اعتراضش نشون میده!

امیدوارم معنای وبلاگ خصوصی رو درک کنید ، سال هاست دارم برای تفهیم این موضوع که

به ما ربطی نداره که دیگران و عزیزانمون چی تو وبلاگشون مینویسن و چیکار میکنن میجنگم

ولی هنوز که هنوز میبینم که تو وبلاگ های مختلف به جون هم افتادیم.

باز جای شکرش باقیه که دوست عزیز بالاخره متوجه این موضوع شد و حالا خودش هم 

راحت تر تو بلاگش مینویسه!

* تمام کسانی که بلاگ من سر میزنن برای من عزیز و قابل احترام هستن.به هیچ کدوم هم

اجازه نمیدم که به دیگری بی احترامی کنه ، پس لطف کنید بساط اینجور مغلطه بازی ها و

دعواها رو از اینجا برچینید!!!

* هیچ وقت و هیچ وقت حتی ۱ کامنت رو حذف نکردم و هرگز برای کامنت دونیم شرط تایید

نظر نگذاشتم ، برای اینکه همیشه معتقد به دموکراسی و اعلام آزادانه نظرات خوانندگان 

وبلاگم بودم.اما اگر همین طور این توهین های متقابل ادامه پیدا کنه مجبور به فیلتر گذاری 

برای قسمت نظرات و حذف نظرات برای برگردوندن آرامش به این محیط خواهم شد!

* و یک صحبت کوتاه با سرو عزیز:

چندین پست هست که نظرات مختلفی میذارید و من همیشه سکوت کردم. من همیشه

آماده پذیرش انتقادات مثبت و سازنده هستم ولی هیچ گاه تحمل انتقاد کردن و مورد تمسخر

قرار دادن دوستان و عزیزانم رو ندارم، چون معایب و حسن های دوستان من به خودشون

مربوط هست و اصلا و ابدا اجازه نمیدم در جای ثالثی به نام دریاچه قو این صحبت ها زده بشه

ولی متاسفانه شما همیشه برخلاف نظر من عمل کردید.اگر صحبتی هم با این عزیزان دارید

میتونید در وبلاگ خودشون و به صورت خصوصی پیغام هاتون رو بذارید.

سرو عزیز که حتی حاضر به معرفی خودت هم نیستی و من این رو ناشی از ضعف و عدم

اعتماد به نفس کافی شما میبینم: اینجا یک محیط مجازی هست و من از این محیط مجازی

فقط و فقط آرامش و آرامش میخوام ، اگر قرار باشه اینجا هم مانند دنیای واقعی جنگ

اعصاب داشته باشم ، پس چه تفاوتی میکنه جز یک فشار مضاعف عصبی.

برای اولین و آخرین بار خواهش میکنم ، اینجا نه خانه دل هست و نه من اون نسرین سابق ،

انقدر تفاوت کردم که نه اجازه بدم دوستانم مثله سابق باهام رفتار کنن و نه موضوعات 

کوچیک و درشتی از این قبیل فکرم مشغول و درگیر خودش بکنه،پس لطف کن آرامشم رو

برهم نزن.دلیل این علاقه که همیشه میخوای گمنام و منتقد باشی رو نمیفهمم ولی من

اجازه هر نوع صحبتی رو به شما میدم غیر از توهین و بی احترامی به دوستان عزیزم!

تمام!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:24 توسط نسرین |

سلامتی!!!
 

این یک هفته ای که سلامتی همه جوره از ما رخت بسته و جاش داده بده به انواع ویروس های چشمی

و آنفولانزا بهتر از همیشه میفهمم وقتی میگن بزرگترین نعمت سلامتی هست یعنی چی!!!

* بچه گانه ترین آرزوم تو این یک هفته این بود که بتونم به مانیتور نگاه کنم و برای رسیدن به این

خواسته هر روز کامپیوتر روشن میکردم و چند لحظه به مانیتور نگاه میکردم ولی سریع حسی مثله

کوری همراه با سوزش و درد شدید چشمام باعث میشد دوباره با ناامیدی سیستم خاموش کنم!

* بیماری با همه بدیهاش یه خوبی داره ، اونم اينه كه دوست واقعي رو ازدوست ظاهري تشخيص ميدي!

* وقتي تو اطاق تاريكت هستي و نميتوني هيچ كاري جز گوش دادن به آهنگها و راديو موبايلت انجام

بدي ، بيشتر از همه وقت چشمات دوخته ميشه به تلفن تا شايد با زنگ يا اس ام اس دوستي سرت

گرم بشه و از تنهايي دربياي ولي جز يكي دو تا اس ام اس از دوست عزيز كسي به يادت نميفته و تو

مجبوري ساعتها تو تاريكي و تنهايي اطاقت كه حالا درش قفل شده تا كسي از اعضاي خانواده ات مبتلا

به بيماريت نشن فكر كني و تو گذشته و حال و آينده خودت غوطه ور باشي و بغض گلوت هر چه قدر هم

دست و پا بزنه راهي براي رهايي پيدا نكنه ، چون سوزش چشمات اين اجازه رو بهشون نميده...

* بزرگترين خوشحالي بعد از اين دوره چند دقيقه پيش بود كه با كامنت ها و پي ام هاي دوستي مواجه

ميشي كه براثر يه اتفاق دوباره پيداش كرده بودي و منتظر بودي تا به سلامت عليك بگه و حالا اون دوست

مشتاق تر از تو براي ادامه اين دوستي هست.

پيدا كردن پيشگوي عزيز بعد از ۲سال يعني همراهي مجدد خوبي هاي ۴سال گذشته زندگيم،يعني پيدا

كردن مجدديه دوست مرموز و بي نهايت دوست داشتني كه هميشه و در همه حال پشتيبانم بوده و حالا

دوباره برگشته ولي اينبار پخته تر و با تجربه تر!

با چند روز تاخير ميلادت مبارك پيشگوي عزيز!!!

*بهتر كه بشم به همه سر ميزنم.فعلاً ما را معذور داريد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:53 توسط نسرین |

حافظ!!!
 

ساقيا برخيز و در ده جام را ----- خاک بر سر کن غم ايام را


ساغر مي برکفم نه تا ز بر ----- بر کشم اين دلق ارزق فام را


گر چه بد ناميست نزد عاقلان ----- ما نخواهيم ننگ و نام را


باده در ده چند ازين باد غرور ----- خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سينه نالان من ----- سوخت افسردگان خام را


محرم راز دل شيداي خود ----- کس نميبينم ز خاص و عام را


با دلارامي مرا خاطر خوشست ----- کن دلم يکباره برد آرام را


ننگرد ديگر بسرو اندر چمن ----- هرکه ديد آن سرو سيم اندام را


صبر کن حافظ بسختي روز و شب ----- عاقبت روزي بيابي کام را

 

* اولین فال حافظی بود که بعد از سال نو امشب گرفتم!

الحق که لسان الغیبی!!!

اخلاق این روزهام به حیوانات درنده شبیه تر هست تا آدم!

خستگی تار و پود وجودم به تسخیر خودش درآورده...

...دلم دور شدن از فضا و وضع موجود رو میخواد.

به شدت به تنهایی و سکوت محض نیاز دارم.

طبیعت ، سكوت ، آرامش و دريا چيزهايي است كه به شدت خواهانشون هستم!

- جوجه عمل شد... 

-فردا پنجشنبه است...!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:47 توسط نسرین |

دل.شوره/گرفتگي!!!
 

دلم امروز و امشب عجیب گرفته!...گرفتن دل وسط كار و مشغله هاش ،دوستان و شوخي ها و

خنده هاش و يادآوري خاطرات شيرين ۴سال گذشته عجيب و غيرعاديه...خب منم يه آدم غيرعادي

و عجيب غريب با سلايق و علايق عجيب غريب تر هستم!(طبق گفته رئيس هيئت مديره و بازارياب

شركت)

دلم شور ميزنه!...هم برای عمل سخت امروز عزیز دردانه گوربان و هم برای فردا...

*هرگز دوست ندارم پنج شنبه بیاد..هرگز دوست نداشتم این روز بیاد ولی اومد پس پنجشنبه هم خواهد

آمد!!... لعنت به من که باز هم دهنم قفل شد در مقابل خواسته یک عزیز!

* وقتی دلشوره و دل گرفتگي با هم به سراغم میاد ،بغض شديدي گلوم تحت سلطه ميگيره كه

هيچ وقت نتونستم با شكستنش در اين لحظات به سلطه اش خاتمه بدم!!!

*ديروز صبح ۱پسر كلاس اولي ديدم ،دست در دستان والدينش داشت ميرفت مدرسه...جشن شكوفه ها

...بي اختيار اشك تو چشام جمع شد...خيلي وقته دلتنگه بچگي هام هستم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:25 توسط نسرین

گوربان!!!
 

خیلی وقته که مثله چند سال پیش به خدا نزدیک نیستم ... خیلی وقته روز به روز اعتقاداتم ضعیف تر

و ایمانم سست تر میشه ... خیلی وقته دیگه پاک نیستم ... خیلی وقته وقتی با خدا صحبت میکنم

احساس میکنم میگه گوشم کر کردی زودتر حرفت بزن گمشو! ... خیلی وقته اشکهام به سختی جاری

میشن ... خیلی وقته غرور بیشتر و بيشتر خفتم گرفته داره خفه ام میکنه...خیلی وقته......

ولی هر کاری کردم نفهمیدم چرا وقتي نقش اول داستان گوربان یادم میاد نه دیگه از سردی خدا خبری

هستو نه از غرور من ، انگار هربار براي بار اول متوجه ميشم ذره اي در برابر عظمتش نيستم ... انگار تازه

يادم ميفته امتحاناش چه قدر سخته و اگه خودش پشتت نباشه به ساعت نميكشه كه ميشكني ،

يادم ميفته كه كسي كه درد ميده خودش هم درمانش ميده ،يادم ميفته يه زماني طعم امتحانش

مزمزه كرده بودم و خودش دستم و گرفت و از زمين بلند كرد ، حالا همون بنده اش براش شاخ شده و

هر روز عوضي تر از روز قبل ميشه!!!

نه شب نوزدهم و نه شب بيست و يكم بيدار نموندم ، خوابيدم ،تخته تخت!!!

شب بيست و سوم شايد تنها عاملي كه باعث شد دست از خواب بكشم امام رضا و اين بچه بود!

هنوز انقدر مغرور نشدم كه دعا كردن براي ديگران فراموش كنم ، اونشب هربار كه شفاي بيماران

از خدا ميخواستم ناخودآگاه ياد اين پدر و پسر ميفتادم و عجيب هم گريه همراهيم ميكرد براي تمنا

از صاحب امانت براي پس نگرفتن امانتش!!!

امشب دلم به اندازه يك دنيا گرفته بود ، بغض و اشك به شدت خواهان رها شدن بودن ولي غرور و

عصبانيتم اين اجازه رو بهشون نميدادن ، براي چك كردن ايميل ها اومدم كه ياد جوجه عزيز افتادم ...

ظرف چند دقيقه تمام بغض اين چند وقته خالي شد!!!

گوربان جان نميدونم چرا امشب احساس آرامش بيشتري ميكنم ،‌يه چيزي ته دلم ميگه كارها داره

روبراه ميشه ، خدا داره قدرتش نشون ميده ، خدا رحمانيت و رحميميتش اثبات ميكنه ... خدا داره

پاداش صبر و تلاشتون ميده ، شايد ظاهراً تازه طوفان داره شروع ميشه ولي دل من ميگه آرامشي

 عظيم پشت اين طوفان در انتظار هست...

بي اعتقاد شدم ولي هنوزم به شدت بر اين نكته معتقدم كه خدا ما رو بيشتر از خودمون دوست داره و

هوامون داره حتي اگر مجبور بشه براي سربراه كردنمون محكم بر زمين بكوبونتمون ولي مطمئناً

خودش بعدش در آغوشش ميگيرتمون و نوازشمون ميكنه!!!

دعا كنيد  ... نميگم التماس دعا ... اگر ۱۰٪ هم حس انسان بودن تو وجودمون باشه نيازي به التماس

كردن نيست وظيفمونه،يه وظيفه انساني!!!

* وقتي خدا انقدر مهربونه ، من بنده ناچيزش چرا نبايد در حد خودم مهربون باشم؟؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:25 توسط نسرین |

!!! so Crazy ...
 

اولین دفعه ای هست که دلم برات تنگ میشه .... اولين باري هست كه برات دلشوره دارم ...

اولين مرتبه اي هست كه به وجودت نياز دارم ... اولين "گاه"اي هست كه انقدر بيگاه دل تو رو طلب

ميكنه ... ولي  آخرين باري نخواهد بود كه عقل خودآگاهم ، احساسات ناخودآگاهم رو پايمال ميكنه!!!


* هميشه از گره خوردن كارها به هم نفرت داشتم ، هميشه از نامرتب شدن ميز كارم توسط همكاران

دچار استرس عصبي ميشدم ، هميشه براي انجام هر كار نياز به تمركز و سكوت داشتم ...

اين روزها همه چيز به هم گره خورده ... اين روزها ميز كارم شده كازيه برگه هاي گاه و بيگاه ، مربوط و

غير مربوط همكاران ، اين روزها كشوهاي ميزم كه باز ميكنم استرس عصبي با شدت هر چه تمام تر

به سمتم هجوم مياره ، اين روزها براي نوشتن يك برگ چك بايد چندين كار وسطش انجام بدم و وقتي

ميرسم به شرح چك حتي مغزم ياري نكنه كه چه شرح و چه مبلغي بايد بنويسم و گند ميزنم به كارهام

... اين روزها امور مالي به همه چيز شباهت داره الا اطاق كار كسي كه انجام كارش مستلزم سكوت و

تمركزه ... امروز ناخودآگاه ياد ۳سال پيش افتادم كه براي پرسيدن يه سوال كوچيك از مدير مالي شركت

بايد انقدر سكوت ميكردم و منتظر ميشدم تا خودش نگاهم كنه و بپرسه سوالي داشتي؟ ، ياد وقتي

افتادم كه وقتي مديرم شروع به نوشتن برگه هاي چك ميكرد حتي اجازه نداشتم نگاهش كنم و من

هميشه عاشق و منتظر لحظه اي بودم كه يه نفس عميق ميكشيد سرش بلند ميكرد و بهم لبخند ميزد

و دسته چك ها رو پرت ميكرد رو ميزش و ميگفت : شر عالي متعالي ! بگو دو تا چايي بيارن حالش ببريم!

 ... و من هنوز بعد از نوشتن هر چك با خودم زمزمه ميكنم شر عالي متعالي و هر بار دلم چايي ميخواد

كه اكثراً در حد دل خواستن ميمونه و حالي برده نميشه!

اكثر رفتارها و عادات كاري الانم برگرفته از اون آدم هستش ولي قدرت اجرا ندارم ، قدرت چشم غره رفتن

و بيرون كردن محترمانه كسي كه وسط كارم مياد جلوي ميزم و از چيزهاي بي ربط و غير مربوط صحبت

ميكنه رو به خاطر سن بالاش ندارم ، قدرت تفهيم به مديران براي عدم درخواستهاي بدون فاصله و

ناگهاني رو ندارم ، قدرت نشون دادن اينكه چه بار عصبي به دليل آماده نبودن محيط و ادوات مورد نياز

كاريم رو تحمل ميكنم ندارم ، فقط زورم به منشي شركت ميرسه كه گاهي خيلي خوب دركم ميكنه و

سعي ميكنه آرامشي كه بهش نياز دارم و برام ايجاد كنه!!!

* همين مدير عزيز ميگفت ، يه حسابدار هميشه بايد با جديت با همه برخورد كنه ، به اصطلاح سگ

باشه تا كاراش پيش بره ، يه ذره وا بدي قافيه رو باختي و بايد هر روز جديت و سگ بودنت و به

خانواده ات نشون بدي ... الحق درست ترين حرف ميزد!!!

تا يك سال پيش هرجا كه بودم هيچ كس جرئت نزديك شدن و صحبت بدون هماهنگي رو نداشت ...

شايد همين منشي شركت يادش باشه كه يك سال و نيم پيش تو محل كار قبلي شايد بايد دو ساعت

صبر ميكرد تا بهش اجازه ميدادم حرفش بزنه و نتيجه اش اين شد كه الان ميدونه كي حرف بزنه كي

ساكت بمونه...ولي محل كار فعليم با عشق و علاقه شروع به كار كردم ، تك تك آدم هاش برام عزيز و

محترم هستند و شايد به همين دليل انعطاف خيلي زيادي از خودم نشون دادم ، نتيجه اين شد كه

وا دادم و گاهي براي انجام يك كار كوچيك بايد انرژي زيادي براي ايجاد تمركز مصرف كنم و چيزي جز

يه جنازه درب و داغون و عصبي به خونه نميرسه !!!

امروز ۲ساعت آخر كاري درست شدم همون آدم سالهاي گذشته ، جالب اينكه همه رعايت عصبي

بودن من ميكردن و سعي ميكردن دور و برم نباشن و من تونستم تمركز مورد نيازم به دست بيارم ...

من عصبي بودم ولي در عين حال داشتم تز جدي بودن و اجرا ميكردم و اين تز با ناراحت كردن همكاران

به موفقيت رسيد ... نميدونم شايد برخلاف خواسته قلبيم اين تز رو تا زمانيكه در اين شركت فعال هستم

عملي كنم...شايد!!!

* آقاي محمدي فرانيرو هميشه برام يادآور همون مدير عزيز بوده و هست ... هميشه ازش ميترسم ولي

هميشه دوست دارم باهاش كار كنم و صحبت كنم ... هميشه با تن صداش به من يادآور ميشه كه يه

حسابدار واقعي چه جوري بايد باشه ... جدي ، قاطع ، مدير اما مهربان و دلسوز!!!


* دلم دريا ،‌سكوت ، سكوت ، سكوت و استراحت ميخواد .. خيلي خسته ام ، خيلي زياد!!!

* عقلم ميگه بيا و دلم ميگه نه ، دل كم احساسم ميخواست تو جمله بالا بعد از سكوت سوم

شانه هاي تو رو مينوشت ولي عقل بي احساسم سريع تكذيب كرد و دستور داد تايپ بشه استراحت! ،

چون حتماً يك بالشت هم ميتونه كار شونه هاي تو رو انجام بده!!!

* عنوان این پست شاید تنها یادگاری باشه که همیشه از تو در دلم باقی میمونه!!!

* اسرار دل آدم براي خوده آدمه نه خودش و عزيزانش ، اسرار دل آدم شايد بعد از مدت هاي طولاني

خودش رو به خودت نشون بده پس نبايد توقع داشت خودش به عزيزانش هم نشون بده ... اميدوارم

منظورم درست رسونده باشم دوست عزيز!!! 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:31 توسط نسرین

17 شهریور ××13
 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد .......... هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب .......... بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایّام ناگهان .......... برباغ و بوستان شمانیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام .......... برحلق و بردهانِ شمانیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز .......... این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد .......... بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت .......... این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست .......... گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت .......... هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت .......... ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن .......... تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شماناکسان رسید .......... نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود , از آن دگر کسان .......... بعد از دو روز , از آن شمانیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم .......... تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدّتی .......... این گُل،ز گُلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده دراین خانه مال وجاه .......... این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع .......... این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست .......... هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دُعای سیف .......... یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

* با تشکر از مرد تنهای شب عزیز که این شعر "سیف فرغانی "برام فرستاد تا با اجازه خودش اینجا

بذارمش

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:43 توسط نسرین